|
از پائیز بپرس، سبزها همیشه بازنده اند.
«عاشق، مفلوکی است که می خواهد با بزرگ جلوه دادن عشق، عجز خود را پنهان کند»
وقتی به یاد مهرداد که تمام بدودنش را، شکل مبهمش را روی دکل ۱۳ جا گذاشت
به طور شگفت انگیزی قبل از رسیدن کال شده ام. سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی1 فرض کن تو باشی و یک نیمکت که همیشه دو تا باقی نمی ماند. گاهی همیشه میشود و گاهی هیچ وقتی که استنتاج نبودن را می فهمد. جاری، روی تن داغ پارک. روی داغ های تن تو. تا شدم حلقه بگوش در میخانه ی عشق هردر آید غمی از نو به مبارک بادم2 گیرم رسیدی به تمام آنچه که از صفحه رفت نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی چه غم اوفتاده ای را که تواند احتیالی
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی خسته ام، «من با کلاغ پر نپریدم که پر شدم
بالاتر از ستاره
ترانهها زهرهترک ! دردا ، یه دردِ مُشترک این ترانه کاره خودمه(شبه واژه):
«می گن که این برج بلند باعث افتخار ماست ..........................................................
آن قدر بود
۱ ۲
|
About![]()
امتداد این حرف های باکره تمام
Home
|