تبليغاتX
مردمک

مردمک

برای چشم های من، آنهمه ناخن زیاد بود

به مسعود قربانی نژاد:
سلام بانو
«جانم برایت بگوید چند روزی است که کتاب را کنار گذاشته و به اسلحه روی آورده ام. نزدیک بینالود، آنجا که می شود کمی از زمین ارتفاع گرفت، لابلای صخره هایی که از برف پوشیده شده اند، گاه مه می شوند و گاه در پوشش یک صف درخت محو. اما هیچ وقت بهمن نخواهند شد. باران که می بارد تمام سیل زده ها را در خودم متبلور می بینم. حالا فقط سوز را می فهمم. وقتی از جنس سرما می شوم بی حسی از انگشتان پایم  برای متخاصم ترین فتح، فتح می سازد. آنگاه ملتمسانه از ساعت می خواهم تا این گودی را که سهم من است شلنگ بیاندازد.
کد سیزده را که صدا می زنند خواب هایم را نیمه تمام می گذارم و از جا بلند می شوم، همه ی سیزده ها به من رسیده اند، با یک موش که همین چند روز پیش، توی کمد، با هشت تازه به دوران رسیده قانون زندگی را دوباره به یادم آورد،
زاده شدن
زائیدن
مردن.
برای تنوع، حماقتم را دو چندان کرده و با سایه هایی که کوتاه بودنشان بر هیچ کس پوشیده نیست هم پیاله شده ام. گاهی فرشته ی وحی می شوم، کنار آسایشگاه، مرگ را برای دیگران زنده می بینم و گاه، بعد از کشیدن یک نخ سیگار، آن هم با لذتی وصف نشدنی، مرگ فرشته ها را مرور می کنم. لابلای درخت ها، لابلای تاریکی، از جنس خود تاریکی.
می گویند بهار که بیاید، گله های قوچ جای گرگ ها و کفتارها را می گیرند، فکر بهار که می آید همه جا روشن می شود، مرده ها زنده می شوند، فراموش شده ها  هم، حتی دختر کبریت فروش کبریت هایش را می فروشد، کزت چاه آب را به خانه می آورد و من برای وداع با اسلحه فقط کاترین را کم می آورم. اما با صدای زمستان  همه چیز بوف می شود.
کور می شود.
تاریک می شود،
لابلای درخت ها
لابلای تاریکی
بهار که بیاید!»

+نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت22:17توسط مسعود | |

از پائیز بپرس، سبزها همیشه بازنده اند.

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت20:31توسط مسعود | |

«عاشق، مفلوکی است که می خواهد با بزرگ جلوه دادن عشق، عجز خود را پنهان کند»

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت1:16توسط مسعود | |

وقتی
داغ رسام
از خطی مورب
شقیقه ات را مبهم کرد
پرتاب شدی
چند پله پایین تر از خودت
شکل صلیب را
صلیب شکل ات را
تنفس آهن
در بادهای فاجعه دیده بود.

به یاد مهرداد که تمام بدودنش را، شکل مبهمش را روی دکل ۱۳ جا گذاشت

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت20:10توسط مسعود | |

به طور شگفت انگیزی قبل از رسیدن کال شده ام.
بندرت روزی برای چکیدن از خودم پیش می آید که سرریز شوم از تمام واژه هایی که حتی برای چمدان های خاک گرفته ی صندوقچه سوت قطار نمی شود.
قطارِ سوت می شود برای سرم رسالتی که نمی دانم چرا گاهی از یونسکو سر در می آورد و گاهی از قهوه خانه های بازارچه.
گاهی از آن تنگه ای که در دلم کشیده می شود به خلیج  سیاه و گاهی به سیاهی خلیج
حالا من مانده ام و حکایتی که قبل از تولد برایم حکایتی شده.
از یک فنجان چای سرد هم بی رحم تر.

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی   چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی1

فرض کن تو باشی و یک نیمکت که همیشه دو تا باقی نمی ماند. گاهی همیشه میشود و گاهی هیچ وقتی که استنتاج نبودن را می فهمد. جاری، روی تن داغ پارک. روی داغ های تن تو.
تمامت را روی نیمکت میبینی و تمامیتِ بودنِ نیمکت را درتو
دست آخر به همین چند سطر می رسی که چرا نیمکت ها ریشه در آدم ندارند! یا آدم ها در نیمکت. مثل خاک، مثل عشق بازی درخت و زمین درخاک، با خاک

تا شدم حلقه بگوش در میخانه ی عشق   هردر آید غمی از نو به مبارک بادم2

گیرم رسیدی به تمام آنچه که از صفحه رفت
گیرم رسیدی به چترهای بی دست ویتنام
گیرم رسیدی به صنعت کشت مین در سومالی
کجا توان رسیدن به دوتا فشنگ، قطاری!

نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی             چه غم اوفتاده ای را که تواند احتیالی
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد     که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی3
...............
1و3 سعدی
2 حافظ

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت0:17توسط مسعود | |

از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
...
دردیست غیر مردن آن را دوا نباشد
 پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن(مولانا)

خسته ام،
نه از زنجیر ها و قفل ها،
که از کلید ها

«من با کلاغ پر نپریدم که پر شدم
از دست من بگیر عروج سرنگ را»(حامد)

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت19:9توسط مسعود | |

بالاتر از ستاره
امروز که از خواب بیدارشدم انگار قرار بود یک اتفاق خاص بیافته. البته نمیشه کتمان کرد که تو این زندگی تکراری همیشه دنبال یک اتفاق عجیب بودم. مثلا صبح با صدای شلیک گلوله و شکستن شیشه ی اتاق بیدار بشم. یا اینکه صدای زنگ منُ بدون فحش و لیچار به دم در بکشه و اون وقت یکی جز سپور محله یا بچه ها که توپشون توی حیاط افتاده رو ببینم. به هر حال امروز هم مثل همیشه و نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم.نگاهی به اوضاع و احوال به هم ریخته ی خونه انداختم. اون وقتا که تو این خونه بروبیایی بود، به این فلاکت نیوفتاده بود. یادم میاد اون زمانا، همون موقع که من و زیور و احمد تو حیاط می دویدیم و با جیغ و داد الکی بی بی آغا رو کلافه می کردیم، وضع خیلی بهتر از این حرفا بود. حوض داخل حیاط تمیز بود و فواره ی وسطش کار می کرد. چند تا ماهی قرمز خوشگل هم تو حوض این ور و اون ور می زدن. از تو زیر زمینِ تاریکِ خونه که مطبخ اونجا بود همیشه بوی خوبی میومد. خان آقا تو یکی از هشتی های خونه پای منقل و بافورش نشسته بود و بابا جمشید حتما تو کاواره داشت عرق سر می کشید. ما هم آزاد از هفت دولت دنبال بازی های بچه گانه ی خودمون بودیم. اومدم کنار پنجره اتاق ایستادم. زیور از تو اتاقش، کنار اتاق بی بی آغا، اومد بیرون. هیچ وقت نفهمیدم زیور کی بود و از کجا اومده بود. وقتی چشم باز کردم و چیزفهم شدم، دیدم زیور تو خونه ی ما روز شب می کنه.
کنار در ایستاد. یه نگاه به من کرد و اون وقت از پله ها اومد پایین. همین طور که پایین میومد رون هاش به دامن نازکش می چسبید و منو دیوونه تر می کرد. هنوز سینه هاش به حد کافی بزرگ نشده بودن. اومد کنار حوض ایستاد دستاشُ شست و بعد گفت: بیژن فکر می کنی تا کی بتونی طاقت بیاری؟
زنگ خونه به صدا در اومد دوباره با عصبانیت رفتم سمت در. در چوبی خونه هنوز سالم به نظر می رسید اما اون گوشش که سوخته بود داشت از هم می پاشید. یه بار که بی بی آغا با شوهرش خان آقا رفته بودن زیارت کربلا، بابا، احمد رو  با خودش برد حجره و منو زیورُ تو خونه حبس کرد. اون وقتا هنوز بلوغ واسمون آینده بود. می خواستیم بیایم بیرون با بچه ها بازی کنیم. دیوارای گلی خونه چهار متر ارتفاع داشتن و اون نردبون گوشه ی حیاط خیلی کوتاه بود. تنها راه خروجی این خونه هم همین در بود که با سه تا پله به سمت پایین از گوشه ی سمت راست خونه به حیاط متصل می شد. بعدِ در هم یه دالون تنگ و تاریک بود که خونه رو به کوچه وصل می کرد. من و زیور کنار در نشسته بودیم و مثلا دنبال راه چاره بودیم.
زیور گفت: بیژن پاشو درُ بشکنیم
گفتم: آخه مگه من و تو می تونیم در به این بزرگیُ بشکنم!
گفت: پس چی کار کنیم! می خوای تا شب اینجا بمونیم؟
گفتم: پاشو بریم مطبخ یه فکری به نظرم رسید
دستشو گرفتم و دوون دوون رفتیم مطبخ، یه ذره چوب با یه کبریت برداشتم اومدیم کنار در
گفت: می خوای چی کار کنی؟
گفتم: می خوام ببرمت بیرون
چوبا رو گذاشتم کنار در و کبریت کشیدم. در داشت آتیش می گرفت. زیور حسابی ترسیده بود اما من اصلا متوجه نبودم که دارم چی کار می کنم. تازه ته در آتیش گرفته بود که در باز شد.
طبق معمول همیشه در باز شد.اما ابن بار یه خانوم مسن هم سن و سال خودم پشت در ایستاده بود. اول نشناختمش اما بعد که یه کم وارسی کردم دیدم اون چشای سیاه گربه ای، ابرو های کمون هنوز هم واسم آشناست
گفت: ببخشید هنوز آقا بیژن اینجا زندگی می کنه؟
گفتم: زیور تویی؟
اول خواستم خوشحالیمُ بروز بدم و بگم این همه سال کجا بودی؟اما دیدم چه فایده. حالت مغرورانه به خودم گرفتم و گفتم: تا حالا کجا بودی؟ بعد این همه سال اومدی که چی بشه. اشتباه اومدی اینجا خونه ی سالمندان نیست
گفت: فکر نمی کردم انقدر پیر شده باشی. زیاد سخت نگیر گذشته ها گذشته. نمی خوای تعارف کنی بیام تو؟
قبل از اینکه حرفش تموم بشه گفتم: مهمون ناخونده نمی خوام خوش اومدی. و درُ بستم.
در بسته شد. بابا چمشید با اون سیبل های کلفت و اون چشای گرد شده که خون ازشون می چکید و بیشتر آدمو یاد میرغضب مینداخت، دست به کمر بالای سر من و زیور حاضر شد و به یک چشم به هم زدن گوش دوتامونُ چنان تابوند که جیغمون گوش فلکُ کر کرد. نمی دونم چه طوری زیر اون مشت و لگد های گاو کش جمشیدخان من و زیور خودمونُ به مطبخ رسوندیم. جمشید خان همین طور که داشت اجدادمونو آباد می کرد درُ رومون بست و دوباره از خونه زد بیرون. من و زیور یک ساعتی گریه کردیم و وقتی دیدم که گریه فایده نداره بی خیال ماجرای در شدیم و شروع کردیم به گشتن زیرزمین. بی بی آغا یه صندوقچه داشت که همیشه ما رو از رفتن به سمتش منع می کرد. اما فرصت خوبی پیش اومده بود تا ببینیم اونجا چی می تونیم پیدا کنیم. زیرزمین بوی به و پیاز و خلاصه هرچیزی که قابلیت خشک شدن داشت، می داد. صندوقچه هم یه گوشه گذاشته شده بود و یه چارقد آبی با گلای آبی روش کشیده شده بود. بی بی آغا می گفت اون زمان که با خان آغا تو باغ پشتی قرار گذاشتن تا یواشکی همدیگرو ببینن، خان آقا این چارقدُ واسش به عنوان سوغات کاشون بهش داده. البته هیچ وقت نگفت اونجا چی گذشته اما حتما وقتی بی بی آغا با ترس و لرز داشته دور و برُ می پاییده که آشنایی اونجا نبیندش، خان آقا از پشت سر اومده و ترسوندتش. حتما بی بی آغا از ترس زهره ترک شده و رو زمین نشسته. تازه زبونش بند اومده، از ترس نمی تونسته چیزی بگه. خان آقا بغلش کرده و بردتش رو تخت کنار درخت گردو، همون درختِ که می گفتن شاه عباس با دست خودش کاشته. بعد حتما پشت گردنشُ بوسیده و گفته: تا وقتی من باهاتم از هیچی نباید بترسی، اما بی بی آغا بازم هیچی نگفته فقط دستشو برده به سمت بند جلو لباسش و گره اونو باز کرده. حتما خیلی عاشق هم بودن. حتما تا بعد از ظهر روی اون تخت کنار هم خوابیدن.
درُ باز کردم. زیور هنوز پشت در واستاده بود.
گفت: می دونستم درُ دوباره باز می کنی. حالا از جلو در برو کنار تا بیام تو.
اومد تو و مثل اون وقتا رفت کنار حوض نشست. دیگه مثل قدیما جذاب نبود. خیلی لاغر شده بود. پوستش چروک برداشته بود و صداش می لرزید. ساکت کنار حوض نشسته بود. من تو اتاق خوابیده بودم. احمد از در اومد داخل یه نگاه به دور و برش انداخت. نمی دونست که من تو خونه هستم. به خیال خودش کسی خونه نبود. بابا که تو کاواره بود. بی بی آغا و خان آغا هم که عمرشونو داده بودن به بابام. منم که احتمالا تو حجره مشغول معامله ی فرش بودم. یک دفعه به سمت زیور دوید و شروع کرد به بوسیدن گردنش. حتما زیور می خواست بگه که بیژن تو خونه است یا شاید می خواست بگه برو گمشو کنار، من عا شق بیژن هستم. اما احمد قبل از اینکه زیور حرفی بزنه لباشُ گذاشت رو لبش و کشیدش روی تخت کنار درخت گردو. چند لحظه بعد همون طور که احمد روی تن لخت زیور دراز کشیده بود، زیور داشت از کنار بازوی احمد خیره تو چشمای من نگاه می کرد. نمی دونم یه حس عجیبی داشتم. یک نوع خالی شدن از تو و گر گرفتن از زخمی که تازه دهن باز کرده بود و حالا فهمیده بودم که چه خیال خامی داشتم. احمد لباساشُ تنش کرد و رفت. زیور همون طور لخت اومد کنار حوض نشت و آبی به صورتش زد.
هنوز هم ساکت کنار حوض نشته بود و انگشتاشُ به کف خشک و خاکی حوض می کشید.
گفت: زن و بچه نداری؟
گفتم: چرا دارم، یعنی داشتم اما زنم طلاق گرفت، بچه هامم رفتن اروپا، تو چه طور! احمد کجاس؟
گفت: احمد؟!! بیخال جون آبجی. زندگی اون طوری که تو فکر می کردی پیش نرفت. همیشه اون چیزی که فکر می کنی نمیشه. همیشه اون چیزی میشه که واست فکر کردن.
از کنار حوض پا شد و به طرف زیر زمین رفت. منم دنبالش راه افتادم. رفت کنار صندوقچه ی بی بی آغا و گفت: هنوز اینُ نگه داشتی؟! در صندوقچه رو باز کردم. زیور گفت: بیژن اگه بی بی آغا بفهمه پوست کلمونُ می کنه!
گفتم: خیالت راحت از کجا می خواد بفهمه الان تو کربلاست. داره زیارت می کنه. تو صندوقچه چندتا لباس بود و عکسای سیاه و سفیدی که بی بی آغا با خان آقا داشتن. یه صندقچه ی کوچک تر توش بود. برداشتمش. بازش کردم. پر از بدلیجات بود. دوباره گذاشتمش. صندوقچه رو زیرو رو کردم اما چیز دندون گیری پیدا نکردم. همین که خواستم در صندوقچه رو ببندم چشمم به یک سینه بند نیم سوخته اوفتاد. برداشتمش و نگاهش کردم. بعدها چند بار از بی بی آغا پرسیدم که قضیه ی این سینه بند سوخته چیه اما همیشه می گفت بذار واسه بعد.
زیور گفت: یادته همیشه می خواستی بدونی قضیه ی این سینه بند نیم سوخته چیه اما بی بی آغا هیچ وقت بهت نگفت؟
گفتم: خوب که چی؟
گفت: بی بی آغا به من گفته بود اما ازم خواسته بود که بهت نگم. بی بی آغا و خان آقا بعد از دو سال با رضایت خونواده هاشون عروسی می کنن. بعد سه سال بی بی آغا، بابات جمشیدُ می زاد و بعد دیگه بچه اش نمی شه. جمشید بزرگ میشه و وقت زن دادنش. خان آقا که اون موقع جزء آدمای معتبر بازار و رفیق ملک الدوله بوده، واسه اینکه بازار قالیُ دستش بگیره به زور جمشیدُ می بره خواستگاری دختر ملک الدوله. دختره از جمشید ده سال بزرگتر بوده. یعنی اون قد زشت بوده که کسی به خواستگاریش نمیاد. خلاصه به زور کتک، جمشید سر سفره ی عقد میشینه.بنده خدا سنی نداشته پونزده سالش بوده. نه نه ات خیلی جمشیدُ دوست داشته. مثل یه مادر و بچه بودن. اما جمشید هیچ وقت نسبت به اون حس خوبی نداشته. یه روز جمشید تو کوچه داشته میومده، همون موقع که نه نه ات تو رو تازه زاییده بوده، چشمش به یه دختر میوفته که خاطر خواهش میشه. وسوسه میشه که نه نه ات رو سر به نیست کنه. یه روز وقتی تو تازه شیش ماهت شده بوده میاد خونه میبینه نه نه ات داره نون می پزه. هیچ کس تو خونه نبوده. میره کنار نه نه ات و شروع می کنه به بوسیدنش. حتما هر چی نه نه ات می گه بذار واسه بعد الان دستام خمیری و کار دارم جمشید خان بی خیال نمیشه. لباساشو در میاره وتو یه فرصت مناسب که نه نه ات بی حال شده، لخت میندازدش تو تنور. بعد لباساشو میندازه و در می ره اما سینه بندشُ لبه ی تنور یادش میره . شانسش میگیره که بی بی آغا از راه میرسه و سینه بندُ بر میداره و یکیُ میفرسته دنبال خان آقا که بیا عروست افتاده تو تنور و سوخته. بعد از اون قضیه، جمشید عذاب وجدان میگیره و دائم الخمر میشه و دیگه هیچ وقت زن نمی گیره.  ببینم هنوزم واست سوال بود که قضیه این سینه بند چیه؟
اما من هیچی نگفتم. زیور دستمو گرفت و گفت:اینا رو بی خیال. اینجا تاریکِ. دلم گرفت. بیا بریم بیرون
گفتم: چه جوری بریم؟!! مثل اینکه یادت رفته جمشید خان درُ رومون بسته!
 باید تا شب اینجا واستیم، یا سروکله ی احمد پیدا بشه یا اینکه بابا کیفش کوک باشه بیاد درُ باز کنه.
گفت: خوب می گی چی کار کنیم
 گفتم یه گوشه بشینیم تا یکی بیاد و رفتیم یه گوشه نشستیم. زیور سرشُ گذاشت رو شونم و خوابش برد. این اولین و آخرین باری بود که زیور سرشُ رو شونه ی من گذاشت. انگار منم خوابم برده بود چون با سرو صدای احمد فهمیدم که خیلی وقته که ما اینجا نشستیم. چند با رصداش کردم تا صدامُ شنید. اومد کنار پنجره و سرشُ آورد تو. البته اولین چیزی که اومد تو اون دماغ کریه و زشتش بود که رو صورتش مثل یه دمل چرکی می درخشید با اون چشای گود اوفتاده که معلوم بود واسه اینه که هر شب با خودش ور می ره، و چونه کشیدش که  شبیه کارگرای تو بازارچه بود. تا منُ دید گفت کی درُ به گه کشیده؟
گفتم: بیا درُ باز کن، بعدا واست می گم الان باید زود تر برم توالت
درو باز کرد. اومدیم بیرون. زیور کنار حوض نشست و من رفتم توالت
زیور گفت: هنوز مثل همون وقتا باید تند تند بری دستشویی؟
از همون جا جواب دادم: نه خانم، تازه از خواب بیدار شدم، دیگه پر شدم و بعد شروع کردم با صدای بلند به تکرار کردن این جمله:
(بالاتر از ستاره)
(بالاتر از ستاره)
...
گفت: یعنی چی بالاتر از ستاره
همین طورکه داشتم زیپ شلوارمُ می بستم از دستشویی اومدم بیرون و گفتم: فرض کن آرزوت رسیدن به یه ستاره باشه. بعد تلاش کنی به اون ستاره برسی. اون وقت اون قدر از اون ستاره بری بالا تر که باز هم واست ستاره بشه.
گفت: هنوز همون آدم قبلی هستی، هنوز هم می خوای شاعر مسلک باشی و حرفای فلسفی بزنی. بیژن فکر می کنی تا کی بتونی طاقت بیاری؟ همین طور که چشام به خط های مورب گردن زیور بود آروم کنار پنجره نشستم و گفتم: واسه درد من دوا وجود نداره. صبر فقط یه نوع گول زدنه. که بالاخره در مقام صبر سنگ لعل میشه. که بالاخره یه روز که خوابم. میبینم که اومدی و لباتُ گذاشتی رو لبم و با بوسه بیدارم می کنی.
گفت: میدونی اگه بخوای تو بازی زندگی به برد و باخت فکر کنی همیشه بازنده ای چون لذت بازی کردنُ از دست دادی.
گفتم: به شرط اینکه تو حرکت مهره ها آزاد باشی نه اینکه به اجبار وارد بازی ناخواسته بشی
گفت: باشه هر چی تو بگی. الان حوصله ی صحبت ندارم. الان می خوام کنار حوض بشینم و با ماهی ها بازی کنم. و کنار حوض نشست.
صورتش خیس شده بود و قطرات آب از روی صورتش روی بدن لخت و سفیدش سر می خورد و حالت شهوت انگیزی بهش می داد. همیشه دوست داشتم لخت ببینمش. دوست داشتم الان بره داخل حوض و تمام بدنشو خیس کنه. تو آب واسم برقصِه و اون وقت بیاد کنارم بخوابه.زیر چشمی منُ نگاه می کرد و لبخند مرموزانه ای میزد. خیلی دوست داشتم از لبه ی پنجره بپرم تو حیات و برم بغلش کنم، ببوسمش. اما انگار هیچ اراده ای از خودم نداشتم. شاید هنوز تو حیرت رابطه اش با احمد بودم. شاید هم از اینکه برای اولین بار لخت می بینمش دچار شعف بیش از حد شده بودم. پاشدم، لبه ی پنجره ایستادم.
گفتم: نمی خوای لباساتُ بپوشی؟
گفت: نه
گفتم: پس من لباسامُ در میارم.
گفت: اگه بیای جلوی جیغ می کشم و شروع کرد به دست کشیدن رو بدنش. دستشُ از گردنش تا قوص کمرش می آورد پایین و بعد گردنشُ به پشت خم می کرد. موهاش از روی سینه های سفتش کنار زده می شد و بعد دستشُ تا نوک انگشتای پاش می کشید و دوباره سرشُ به سمت جلو خم می کرد و مو هاش روی سینه هاش می ریخت.
همین طور که لخت لبه ی پنجره ایستاده بودم، شروع کردم به ور رفتن با خودم،اونم همین طور مثل یه مار به خودش می پیچید. ارضاء که شدم پاهام سست شد. سر جام نشستم. بعد قلت زدم و رفتم تو رختخوابم و از گوشه ی چشم به زیور نگاه می کردم. زیورلباساشُ پوشید.
رفت روی تخت کنار درخت گردو نشست. گفتم: یادته همیشه بی بی آغا می گفت این درختُ خود شاه عباس کاشته اما هیچ وقت فکر نکرد که سن این درخت به زمان شاه عباس قد نمی ده.
گفت: آره یادمه، بی بی آغا می گفت قبل از اینکه زن خان آقا بشه این جا باغ بوده. روی هین تخت، زیر همین درخت، کلی با هم عشق بازی کردن. بعدش که زن و شوهر شدن اینجا خونشونُ ساختن.
گفتم: فقط بی بی آغا و خان آقا عشق بازی کردن!!
گفت: فکر نمی کردم این قدر کینه ای باشی.این قضیه مال جوونیامونهِ. سن و سالی ازت گذشته نمی خوای فراموشش کنی؟
رفتم کنارش روی تخت نشستم. گفت: یه روز می فهمی که همه ی اینها الکیِ. بزرگتر که بشی همه ی اینها واست یه خاطره ی خنده دار میشه. نه من یادت میاد نه احمد.
اما من اون لحظه فقط به این فکر می کردم که چه طور احمدِ کریه و زشتُ به من ترجیح داده. چه طوراین جوشش درونی واسش بی معنی. شاید تمام دوست داشتن ها، تو همون لحظه ای خلاصه بشه که می خوان که ادامه ندن اما نمی تونن و باید تا آخرش، از هم تن قرض بگیرن.
پرسیدم: چرا احمد، چرا من نه؟
گفت: احمد بلدِ چه طور مرد باشه. اما تو، هنوز که هنوزِ، بچه موندی. تو یه آدم احساسی و خجالتی هستی،فکر می کنی اگه به جای احمد بودی می تونستی امروز انقدر گستاخانه منُ تا مرز لذت ببری و تو اوج رهام کنی؟
آروم دستشُ گذاشت روی دستم. دستمُ عقب کشیدم و گفتم: فکر نمی کنی که همون بیژن سابق باشم؟!
گفت: سر پیری و معرکه گیری، فکر نمی کنم خیال بدی داشته باشی، اگه هم داشته باشی ناشُ نداری
دوباره دستشُ گذاشت روی دستم و گفت: نترس بیا رو بدنم دست بکش، بی بی آغا راست می گفت تو هم لنگه ی بابات هستی، اونم هیچ وقت نتونست یاد بگیره با زنا چه طور رفتار کنه، اما احمد به خان آقا رفته، همون طور وحشی و قابل ستایش، یه شیر مهیب که همیشه آدمُ قافل گیر می کنه، بعد پاشد و رفت توی اتاقش، منم رفتم توی اتاقم.
از پنجره نگاش کردم و گفتم: حالا بعد این همه سال پاشدی اومدی اینجا، چیُ ثابت کنی؟ مخوای بگی بی عرضه ام؟
پنجره رو بستم و کنار دیوار نشستم. صدای احمد و زیور میومد که داشتن با جمشید خان خداحافظی می کردن. داشتن می رفتن کاشون، همون جا که خان آقا همیشه تعریفشُ می کرد.زیور اومد پنجره رو باز کرد و گفت: یادته اون موقع که من و احمد داشتیم از این خونه می رفتیم! حتی نیومدی خداحافظی بکنی. حالا حسرت نمی خوری که چرا برای آخرین بار صورت برادرتُ نبوسیدی و نذاشتی با خاطره خوش از این خونه بره؟
گفتم: تو دیگه از عاطفه واسه من حرف نزن، اون زمان که جمشید خان توی کوچه های محله، مست و پاتیل زیر دست و پای اسبای قشون رضا خان له شد، تو و احمد کدوم گوری بودین! حتی نیومدید سر قبرش واسش یه فاتحه بخونین، بیچاره از تنهایی دق کرد. منم که اصلا تو خودم نبودم، تا به خودم جنبیدم دیدم هیشکی دور و برم نیست. برو سر اصل مطلب. من، تو و اون احمد لاشخورُ خوب می شناسم. بگو چی کار داری، خلاص.
گفت: خودت اینجوری خواستی، هرچی سر آدم میاد از خودشه. بهتره دنبال مقصر نگردی. بگذریم، می دونم زیاد نمی خوای ببینیم، شاید هم مثل قدیما هنوز هم دوست داشته باشی تن لختمُ دید بزنی. می دونی که دوتامون پیر شدیم و  نیاز به پول داریم تا اموراتمون بگذره، اومدم بگم بهتره تو فکر این باشی که سهم منُ از این خونه بپردازی.
پاشدم کنار پنجره ایستادم، مثل همیشه. زیور کنارم ایستاده بود و احمد داشت فواره ی وسط حوضُ راه مینداخت. چند تا ماهی قرمز خوشگل هم تو حوض این ور و اون ور می زدن. بی بی آغا دیگه کلافه نبود. خان آقا تو یکی از هشتی های خونه پای منقل و بافورش نشسته بود و داشت واسه خودش دنیایی می ساخت. جمشید خان حتما  با یه بغل هندونه از در میومد تو و هندونه ها رو تو حوض می ذاشت. از تو زیرزمین بوی غذا به مشام می رسید، نه نه جون از تو مطبخ  صدا زد: بیژن جان بیدارشو مادر، چقدر می خوای بخوابی!

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت2:33توسط مسعود | |

ترانه‌ها زهره‌ترک‌ ! دردا ، یه‌ دردِ مُشترک‌
دوباره‌ تو دستای‌ باد ،خاکسترِ یه‌ قاصدک‌
توی‌ کوچه‌های‌ تنگ‌ُ تار ، قهقهه‌ی‌ مُسلسله‌
هَر کسی‌ فریاد بزنه‌ ، تو صف‌ِ مُردن‌ اوّله‌
خورشیدخانوم‌ وقت‌ِ طلوع‌ ،چشماش‌ُ با دس‌ می‌گیره‌
تا نبینه‌ که‌ یک‌ نفر ، باز پای‌ جوخه‌ می‌میره
(یغما گلرویی)‌
.............................................

این ترانه کاره خودمه(شبه واژه):
با گاری رفتیم به سفر
همش خطر، خطر خطر
چرخ گاری لنگ می زنه
ریتم بدآهنگ می زنه
#
آهای درشکه چی بزن
به تنِ سردِ اسب من
بذار دوباره وا بشه
هزار تا بغضِ این وطن
#
داریم میریم تا برسیم، به شهر مادیون پیر
غصه داریم قصه می گیم، دهونه ی اسبُ بگیر
شنگول و منگول نمیخوایم، پول فراوون نمیخوایم
کلونِ دَرُ چف می کنیم، واسه فاطی تنبون نمیخوایم
#
تنبون اون پاره شده، یکی دیگه آواره شده
سهم من و تو و غزل، یه مشتی خمپاره شده
چکش و داسُ بریدن، تخم حواشی پاشیدن
رو دستای مادر بزرگ، عبور ممنوع کشیدن
#
آخه گلای رازقی، پرپرشون قشنگ تره
اگه شبا کابوس ببینی، با غم ما سر به سره
غم نگفته های دور، تو چنگ دسته های زور
با آرزو های بلند، ندیده های جور واجور
#
اگه می شد به جای من، نه حتی با این همه تن
جدا جدا یکه بزن، حرفی از اون روزا نزن
از اون روزا که پریه، تو حوض ما شنا می کرد
با قصه ی جن و پری باغچه رو آشنا می کرد
#
می گن که دست فلکه، آردمونم که الکه
پس چرا دست من یکی، آلوده ی این کلکه؟
عروسکم، چشمه ی نور، منتظرم تو این عبور
موهاتو چه رنگی بکشم؟ بلوند می خوای یا کمی بور!
#
با گاری می ریم به سفر، هر چی گذاشتم تو ببر
از دکونِ سرِ محل، دنیاتُ کپنی بخر
فرقی نداره که بری، هرجا بری در به دری
بهتره تا نخوردنت، بره ی من بری! بری!

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت15:45توسط مسعود | |

«می گن که این برج بلند باعث افتخار ماست
حیف که کسی نمی دونه خونه ی افتخار کجاست
...
ستون آسمون خراش سایه تُ ننداز رو سرم
تو شب بی ستاره هم من از تو آفتابی ترم
...
درختای مرده هنوز خواب پرنده می بینن
پرنده های بی درخت رو سیمای برق می شینن» (یغما گلرویی)

..........................................................
این ترانه کاره خودمه:
نشسته سایه ی آهی، رو دیوارای هر قصه
میگن بارون نمی باره، تا کم شه خواب پر غصه
کتابا تو صفِ بودن، پیاده منتظر موندن
تازه دلتنگ دلتنگن واسه وقتی درخت بودن
واسه وقتی رو دستاشون کلاغا خونه ای داشتن
غروبا زیر کرسی شون با قارقار قصه می گفتن
حالا دستاشونو باید تو نقاشی تصور کرد
تو مرگ آرزوهاشون میشه قافیه رو رد کرد
اگه آدم بره از شهر، سر کپک زیر برفا نیست
حنابندون کفترها خیالی توی حرفا نیست
دوباره از دهِ بالا دوتا کوزه به سر خندون
برای آب میان اما، امان از دست مش قربون
می ترسم تو هجوم شب بشم من گاو مش حسن
بشه مامای این گاوه حدیث کوی و هر برزن
بذار تا تهِ این قصه کلاغه تو خونش باشه
یه بغچه نونِ خشکُ آب همیشه رو شونش باشه
اگه این آهن و سیمان نمی ذاره نفس باشیم
می خواد تا شکل تنهایی همیشه یک قفس باشیم
بیا تا تو دلِ گلدون بذاریم پا جای ریشه
یه خط از هر درخت باشیم به جای طرح هر تیشه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت21:14توسط مسعود | |

آن قدر بود
که گل های پیراهنش
از آشفته حرف می زدند
از زمین لال
از محض های پریدنی
می گفت: زمزمه ی قرمز را
وقتی دلش روشن شد از تن تنور آموخت
و وصله کردن را از باران شنیده بود
زمستان بود
باغچه عروس آسمان
مثل چشم هایش
در چشمه ی دیدن دو برابر می شد
لمس دستانش از جنگ داس و خوشه ی گندم پر بود
و شعله ی والری که عاشقانه منبسط می شد
از دختر هفت نارنج تا حسین کرد را پیاده رفته بود
و هر بار که برمی گشت
خواب بهزیستی را سنگین می کرد
همیشه پایش را لب گور می گذاشت
برای شنیدن کاج به مهمانی هوا می رفت
توی ایوان
با یک گلدان شمعدانی که از خالی حوض می ترسید
گاهی وقت ها از پشت بام تنهایی اش
گنجشک می چید
و برای کرم های باغچه دشمن می تراشید
گاهی وقت ها هم برای حوصله ی اتاق
آه می کشید
ساکت می شد
مثل آن شب که نو عروش شد
مثل چشم هایش.

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت22:41توسط مسعود | |